
حامد رحمتی
کادوی تولدم را میان نارنج های درشت بگذار
عکسهای ازدواجمان را به حرارت شومینه بسپار
چرا که وقف آتش است
کادوی تولدم را میان نارنج های درشت بگذار
عکسهای ازدواجمان را به حرارت شومینه بسپار
چرا که وقف آتش است
اسبهای شاهنامه را فرا بخوان
میخواهم به جایی بروم که هرگز نبودهام
این روزهای غمگین بوی موهایت به ذرات هوا که میچسبد
تصور تازهای از زمستان
و برف روبهای روی بام ندارم
شرط میبندم
برای تزئین این جعبه روزها وقت گذاشتهای
شاید ماهها …
محتویات جعبه ارتباط مرموزی با روبانهای جعبه دارد
روبانهای جعبه ارتباط مرموزی با محتویات جعبه دارد
تا دقایقی دیگر صدای انفجار شهروندان خیابان را غافلگیر میکند
شیشهها از قاب پنجره پائین میآیند
و کودکان از لیسیدن بستنی منصرف میشوند
کادوی تولدم را خوب تماشا میکنم
روبانهای سفید و قرمز را
زیبائی این جعبه با تابش عمودی آفتاب
لایههای شاداب نور گمراه میکند
برای همین قبل از این خواب سنگین ابدی
این جعبه چند ضلعی را به اتاق خوابمان تشبیه میکنم
و صراحت شب را به لباسهای خواب شرح میدهم
اما پنکه روی بسترمان را چگونه بچرخانم، چگونه بچرخانم زبانم را
وقتی نارنجها لبخند میزنند
و بوی عکسهای ازدواجمان، از دودکش شومینه
با پرندههای مهاجر رهسپار میشوند
اسبهای شاهنامه یالهای بلندشان را
در آسمان رها میکنند
و مرا میبرند به جایی که هرگز نبودهام
تا دقایقی دیگر…
تا دقایقی دیگر…
شمعهای روی کیک را فوت میکنم
مرگ یک قدم نزدیک میآید.
