خاطرات یک دانشجوی دم بخت!!!
نوشته شده توسط ho در ۸:۰۸ ق.ظ – 8:08 ق.ظ -خاطرات یک دانشجوی دم بخت!!!
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:”دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟” یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می*کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می*خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می*شوم؛ اما من قبول نمی*کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال ۲ تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم “ساناز” خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!
ترم آخر : امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم.
نتیجه اخلاقی:بشین سر جات بابا کسی از تو خواستگاری نمیکنه یا همون صد نا بده آش به همین خیال باش………..!!!
مربوط به:ازدواج
فرستاده شده در دختران وخانوم ها، طنز، عكس هايي در باره عشق | بدون نظر
قوانین طلایی ارتباط همسران
نوشته شده توسط omid در ۸:۴۰ ق.ظ – 8:40 ق.ظ -قوانین طلایی ارتباط همسران
فنون برقراری ارتباط صحیح (ارتباطات کلامی) بسیاری از بگومگوها و مشاجرات خانوادگی ناشی از درست صحبت نکردن و عدم توانایی در رساندن مفهوم و منظور افراد است. در این مقاله به بررسی ۶ قانون ارتباطی و در مقاله ی بعد به ۶ قانون دیگر اش
فرستاده شده در دختران وخانوم ها، عكس هايي در باره عشق، کودک ونوجوان دانستني | بدون نظر
گفت وگوی مشترک با امین حیایی و همسرش نیلوفر خوش خلق
نوشته شده توسط admin در ۷:۰۸ ب.ظ – 7:08 ب.ظ -
|
||||||||||||||
|
||||||||||||||
|
||||||||||||||
|
بیست وچهارمین جشنواره فیلم فجر برای اولین بار این موقعیت را فراهم کرد که بازی نیلوفر خوش خلق (به آهستگی) و امین حیایی (ستاره ها) یک جا دیده شود. امین حیایی در طول چهار، پنج سال اخیر به آرامی به جایگاهی که استحقاق رسیدن به آن را داشته رسیده است. از سوی دیگر خوش خلق با بازی خوبش در «به آهستگی» استعداد خود را به شکل متفاوتی در سینمای ایران ثبت کرد. گفت وگو با امین حیایی و نیلوفر خوش خلق به عنوان زوجی که بازی می کنند و بازیگری مهمترین مسئله شان است در حالی انجام می شود که شاید هر دو این بازیگران در یک جهش سمت و سوی کارشان و نقش هایی که انتخاب می کنند را تغییر دهند. این گفت وگو قبل از آن جهش را نشان می دهد. |
فرستاده شده در خبرهای جالب، عكس هايي در باره عشق، عكس ودرباره بازیگران | بدون نظر
اس ام اس ویژه عید باستانی نوروز
نوشته شده توسط admin در ۱۲:۰۷ ب.ظ – 12:07 ب.ظ -
اس ام اس ویژه عید باستانی نوروز

با ارزوی سالی با
۱۲ ماه سلامتی
۵۲ هفته صفا
۳۶۵ روز برکت
۸۷۶۵ ساعت شادی
۵۲۵۹۴۰ دقیقه صمیمت
۳۱۵۵۶۴۵۳ثانیه عشق
سال نو مبارک
امروز دو نفر از من آدرس و شماره تورو از من میخاستن منم بهشون دادم یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت ؛ سال ۸۷ میاد سراغت
خواستم برات سبزه عید بفرستم…
گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش…
مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید
سال نو مبارک
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت … دوستت دارم
لحظه ای که سال تحویل میشه … تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی … کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه… سال نو مبارک گلم
آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم
نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز
تو عید میوه ها گرون شده. قدر خودتو بدون گلابی
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که دادی مرواد از یادت
سال نو و نوروز باستانی مبارک
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز ۸۶ مبارک
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد
دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********
بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
آغاز بهار بر شما مبارک
چند روز دیگه بهار میاد و همهچیز رو تازه میکنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تازگی میارزه، «دوستیمون»!
یادت باشه تعطیلات به زودی تموم می شه و بعدش امتحاناته که انتظارت رو می کشه.
ستاد کوفت سازی تعطیلات نوروزی
با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی، دستگاه سبزه گره زنی با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه پیش فروش می شود
حلول ماه مبارک نوروز بر تمامی فجرآفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات
باز هم بهانه ای برای شاد شدن از راه رسید؛ فصل خنده مبارک!
برخیز که باد صبح نوروز / در باغچه ای کند گل افشان / خاموشی بلبلان مشتاق / در موسم گل ندارد امکان
آن روز که امید را نا امید، شادی را به غمگین و نور را به تاریکی هدیه می کنیم، عید است
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی / از این باد از مدد خواهی، چراغ دل برافروزی…
آسمان را می خواهم برای عبور، جاده باریک است / ماه را می خواهم برای نور، راه تاریک است / تو را می خواهم برای نظافت، عید نزدیک است…
با تبریک سال نو… عاقبت، زمستون رفت و روسیاهیش برای من موند… حاجی فیروز
خنده بر لب… شوق در دل… غم ها دور… سلامتی همراه… وصل ها نزدیک… مهربونی ها سبز… کینه ها بر باد… همچو طبیعت نو شویم… شادی هدیه دهیم…
چند سال و چند عید باید از عمر تو بگذره تا آدم بشی؟… عزیزم! یک سال از عمرت گذشت، ولی باز تو همونی که بودی… یک گل دوست داشتنی هستی، بهار گل ها مبارک!
نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم.
نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.
کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا…حرکت و من برای به دست آوردنت همه نقش های عالم را بازی می کنم
شیشه می شکند و زندگی می گذرد. نوروز می آید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت
زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد
پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از آن شما نیست
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند
باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی.
اگر در نوروز کسی برات اس ام اس خالی فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره نمی دونه چی بگه.
از نوروز می آموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد.
مهربان من درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم.
جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان آن تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم.
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.
در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم .
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد
![]()
![]()
http://www.smslove.blogfa.com از
مربوط به:اس ام اس
فرستاده شده در شعر ها، عكس هايي در باره عشق | بدون نظر
زیباترین جملات عاشقانه رومانتیک
نوشته شده توسط admin در ۱۱:۳۵ ق.ظ – 11:35 ق.ظ -
شادی را به کوچه های زندگی برگردانیم . با محبت به در خانه ی همسایه زنیم و اشکها را از چشمان پر نور دخترک همسایه که از دوری بابا می نالد پاک کنیم . در کوچه های زندگی گلهای امید بکاریم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهیم تا به شکوفه نشتنشان را با چشم دل ببینیم همان گونه که علی با وجود مظلومیتش از همسایه اش دریغ نکرد ……..
وما،بله ماکه ادعامیکنیم شیعه ی اوهستیم نیزباید اگرمثل اونمیتوانیم باشیم به اندازه ی قطره ای در دریای معرفت او باید او و راه و رسم زندگیش را بشناسیم و درک کنیم که همه پاکی بود و صفا .
وقتی کوچه های خلوت و تاریک به کوچه های پر مهر و آباد تبدیل می شود که با پای دل به دیدار همسایه بروی و آنگه که دست نوازشت را بر سر طفلکی زیبا میکشی تا دلش را شاد کنی نه با پول و مقام که با مهر و لطف خود او را مجذوب محبت می کنی و به او می گویی :
تو نیزساز کن نغمه ی باهم بودن را بدون اینکه در نظر بگیری که ازکجایی وچه رنگ ومسلک وآیینی داری .
به امید آن روز که همه ی پیروان ادیان الهی دست به دست هم دهند و بدون نگاه کردن به رنگ پوست و دلبستگی به جا و مکان خود و فقط با تکیه بر او که تنهاست و آورنده ی همه ی خوبیهای عالم و آورنده ی همه پیامبران ، کوچه های پر ز سکوت و ظلم را به کوچه های مهر و وفا تبدیل کنند .
خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست
دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم .
—–
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
…طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ …..!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
مربوط به:عاشقانه
فرستاده شده در شعر ها، عكس هايي در باره عشق | یک نظر
عشق
نوشته شده توسط admin در ۶:۱۶ ب.ظ – 6:16 ب.ظ -
+ راه آسمان برای پیمودن است …
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
«سوخته» می خواندم . یک قسمتی اش بدجوری دلم را سوزاند :«راه آسمان برای پیمودن است … اگر نشدنی بود چرا عده ای شدند و من نشوم ؟ … اگر نچشیدنی بود چرا عده ای چشیدند و من نچشم ؟… اگر ندیدنی بود چرا عده ای دیدند و من نبینم ؟… و اگر نرسیدنی بود چرا عده ای رسیدند و من نرسم ؟»!! به خودم نگاه می کنم … به این غل و زنجیرهایی که پیچک وار دور خودم پیچیده ام و آسمان نگاهم را تاریک کرده ام … به این قفسی که برای خودم ساخته ام از آرزوهای دراز …به خودم فکر می کنم که نه پری برای پرواز گذاشته ام و نه دلی برای عاشق شدن … به خودم که اسیر کلمات شده ام و میان بودن و نبودن و لای ماندن و رفتن گیر کرده ام … به خودم که خودم را فراموش کرده ام و به هر «تو»یی که می رسم سراغ «من» را می گیرم … به خودم فکر می کنم ککه مسحور بازی این روزگار شده ام و مات شطرنج این زندگی … چه ترکیبات تکراری و نازیبایی !!! بس است دیگر … تو را برای خدا بیا و برای یک بار هم که شده بی خیال چیدن این کلمه ها شو و دلت برای خودت بسوزد … دلت برای دیوار های بلند دلت بسوزد … برای امتداد نگاهی که به «هیچ» می رسد بسوزد … برای آسمان چوبی دلت بسوزد … دلت برای کویر تشنه ی دلت آب بشود … دلت آتش بگیرد از این رقص زمستانی دلت … آتش بگیرد از این نشدن ها … نچشیدن ها … ندیدن ها … و نرسیدن ها …. «جوانمرد » می گفت :«راهی که به بهشت می رود نزدیک است . من به آن راه دور دست می روم . راهی که تنها به خدا می رسد » … بیا و جوانمرد باش ای دل … خودت اسیر زمین شده ای و الا … راه آسمان برای پیمودن است …
خیلی وقت ها دلت می خواهد سکوت کنی ؛ یعنی اگر سکوت کنی رسالتت را بهتر انجام داده ای ؛همان رسالتی را می گویم که این خاک روی دوشت می گذارد … شاید هم روی قلمت …راستش را که بخواهی گاهی وقت ها راهی بجز سکوت نداری . الآن هم یکی از همان «گاهی وقت ها » است … همان «گاهی وقت ها»یی که خیلی وقت ها مرا می ترساند … وقتی چیزی ندیده ای … و نشنیده ای … و حس نکرده ای …و نفهمیده ای جز عشق ، چه می توانی بگویی ؟!! … عشق را فقط آن هایی می فهمند که عاقل آمدند و دیوانه بر گشتند … مجنون شدند اینجا … این خاک ، عجیب معجزه می کند عزیز … بار ها گفته ام . بگذار یک بار دیگر بگویم که من مرد حرف زدن از عشق نیستم …
امّا …
امّا اگر حرفی هم برای گفتن باشد ، دلم می خواهد از خاک باشد … همین خاکی که آسمانی ات می کند … که مجنونت می کند … که شیدا می شوی اینجا … که دلت را می کشد لای خودش …به اینجاکه می رسی دلت «دلش» می خواهد بازی در بیاورد … دلش می خواهد خودش را لای این خاک ها پنهان کند .می خواهد عشق بازی کند با این خاک … اگر دیده ای می دانی و اگر ندیده ای نمی فهمی جاذبه ی این خاک را … عجیب جاذبه دارد اینجا … این قدر که نمی توانی کفش هایت را در نیاوری و عرض ادب نکنی … نمی توانی خودت را روی خاک رها نکنی … گوشت و پوست و خون شهدا لای همین خاک ها با دلت بازی می کند … اینجا مشتت را که توی خاک می کنی ، عشق برمی داری از زمین … همین است که مدام چادر خاکی ات را بو می کنی … همین است که به اصرار چادرت را خاکی می کنی … همین است که دلت می گیرد وقتی خاک روی چادرت نمی نشیند … همین است که … که … بار گفتن باقی «که» ها را می گذارم روی دوش همین سه نقطه ها …
راستی ! حواسم به دلت بود که همراهم کرده بودی … دلت را می فرستم لای همین خاک ها … دروغ نگفته باشم … دلت را می فرستم بهشت …
* دو هفته ای را باید بدون این چیزی که بهش می گویند کامپیوتر و بهش می گوییم رایانه سر کنم … خیلی نمی شناسند اینجا را … این را برای اویی نوشتم که شاید بشناسد … که اگرآمد و نبود … که اگر آمد و نشنید … که اگر آمد و ندید … حلال کند …
**ما اگرمکتوب ننویسیم عیب ما مکن / در میان جمع مشتاقان قلم نامحرم است … ازکافی نت به روز کردم . دیگه این کارو نمی کنم …
*** …
بیزارم از این سه نقطه ها . راستش را که بخواهی ، دلم می گیرد از این سه نقطه ها. راست ترش را هم اگر بخواهی می ترسم از این سه نقطه ها ؛ وحشت دارم ازشان. از همه ی آن حرف هایی که توی دلشان دارند . از همه ی آن حقیقت هایی که می دانم می دانند و می خواهند نگفته بخوانمشا ن . از سه نقطه های تو می ترسم ؛ همان سه نقطه هایی که توی نامه های ننوشته ات می گذاری و لای حرف های نگفته ات می چپانی .همان سه نقطه هایی که گاهی رفتنت را… و گاهی بغضت را … و گاهی دلتنگی ات را … و گاهی سکوت تلخت را برایم نقش می کنند … یک «تر» دیگر اگر بگذاری کنار همان «راست» بالایی می گویم که هنوز زبان سه نقطه هایت را یاد نگرفته ام . نمی خواهم دروغ بگویم ؛ وحشت دارم از یاد گرفتنش …
سه نقطه های خودم اما شیرین اند … یعنی با سه نقطه های تو فرق دارند …یعنی سه نقطه های من هیچ کدام از حرف های تو را نمی گویند … هر چقدر که من سه نقطه های تو را نمی فهمم ، تو خوب زبان سه نقطه هایم را می دانی … همین است که شیرینشان کرده برایم … دلم می خواهد قلم که دست می گیرم ، روی کاغذ سه تا نقطه بگذارم روی یک خط راست … یک طرفش تو باشی ، طرف دیگرش من … دلم می خواهد لای حرف های نگفته ام و توی نامه های ننوشته ام ، بگویم :
امضا : …
نویسنده : م . روستائی
نویسنده : م . روستائی » ساعت ۳:۷ صبح روز سهشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶
+ چقدر این کلمه ها بی رنگ شده اند …
چقدر این کلمه ها بی رنگ شده اند برای من … چقدر دلم را شکسته اند این کلمه ها … چقدر من را تا انتهای خودم برده اند و رهایم کرده اند این بی وجدان ها … چه حرف های نگفته ای که برایشان زمزمه کردم و همه جا جار زدندش این نامرد ها … چه روز هایی که صداقت مشق کردم و دروغ خواندند این کلمه ها … چه فریادهایی که به امانت دادمشا ن و چه ناجوانمردانه سکوتش کردند … چه بازی ها که ندارند این کلمه ها …
چه کنم که نمی توانم رهایشان کنم … چه کنم که دل کندن از این کلمه ها کار من نیست … من نمی توانم از خودم دل بکنم …
مربوط به:عشق
فرستاده شده در شعر ها، عكس هايي در باره عشق | بدون نظر
گالری عکس قلب (سری دوم)
نوشته شده توسط ho در ۱:۵۴ ب.ظ – 1:54 ب.ظ -|
|
مربوط به:عکس
فرستاده شده در عكس هايي در باره عشق | بدون نظر
عشق
نوشته شده توسط ho در ۶:۰۲ ب.ظ – 6:02 ب.ظ -این عکسها لحظات عاشقانه در زندگی حیوانات رو به خوبی نشون میدند…
معلوم میشه که اونها هم عشق رو میفهمند اما نوعی عشق تکامل نیافته.
این یک مجموعه از زوجهای عاشق از حیوانات دوست داشتنیه.
























مربوط به:عشق
فرستاده شده در عكس هايي در باره عشق | بدون نظر
آتش عشق
نوشته شده توسط omid در ۱۰:۳۳ ق.ظ – 10:33 ق.ظ -کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
�������������������� من تو آغوش
����������������������������� تو باشم
�������������������������������� قول میدم�
������������������ با داشتن تو�
�هیچ غمی
�نداشته باشم
�همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
������� عشق تو
������������������� بودن با تو
�
������������� دو نیاز زندگیشه
�
� پرم از ترانه ی تو��
�گر چه واژه ها حقیرن�
�خوبه وقتی نیستی پیشم
�
�اونا دستمو میگیرن
�راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
�
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه�
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
�تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم�
یه پرنده شم شبونه
�������������������� بکشم پر به خیالت
�برسم به لونه تو
�
������������������� بگیرم سر زیر بالت
�زندگیم رنگ خدا بود
��اگه تنها تو رو داشتم
�
������������ اگه میشد واسه گریه
�
رو شونت سر میگذاشتم
مربوط به:عشق
فرستاده شده در سرگرمی وتفریحی، شعر ها، عكس هايي در باره عشق، كودك ونوجوان سرگرمی و تفريحی | بدون نظر
خدانگهدار … خدانگهدار …
نوشته شده توسط omid در ۱۰:۳۲ ق.ظ – 10:32 ق.ظ -به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من … تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی … تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری … و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی … افسوس رفتی … ساده ، ساده مثل دلتنگی های من … و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره … و حتی باور نکردم این بریدن را … کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود … کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد … رفتی و گریه هایم را ندیدی … و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار … خدانگهدار
فرستاده شده در سرگرمی وتفریحی،

















